تبليغاتX
ماهی گلی

ماهی گلی

_________________________________

رابطه از يه نگاه شروع ميشه!از يه لبخند،ازيه كلمه مثله سلام!از يه نوازش،ازيه صداي پر مهر وگرم.ازيه كارت تبريك،وقتي به وقتش به دستت مي رسه!از يه دستي كه دستاتو با عشق مي فشاره.ازيه سوال كه مي تونه،روحت رو زير وزبر كنه!از يه جواب كه وقتي اونو ميشنوي به آرامش ميرسي.

رابطه گاهي بانوشتن يه نامه شروع مي شه!يه نامه كه دلتنگي هاتو پاك ميكنه.يه نامه كه هروقت كه ميخونيش،عطرآشنايي رو به يادت مياره.اشك شوق توچشات جاميذاره!رابطه گاهي بايه شماره شروع ميشه،يه تلفن،يه تماس بااوني كه منتظره!به اوني كه حتي فكرنمي كرد توحتي به يادش باشي!به اوني كه تلخ شده،خودشو ازيادبرده،رفته تو لاك عزلت وبي خيالي.ولي تلفن تو ميتونه،يهو بيدارش كنه.خواب رو ازچشاش بتكونه،يه تلنگربه چرت روحش بزنه.دوباره،خورشيدش كنه.طعم شيرين آشنايي رو زير پوستش بيدار كنه!

رابطه گاهي بايه سفرشروع ميشه!توي راه مي بينيش.باهاش همسفرمي شي.تو هواپيما كنارش مي شيني.باهم تو خيابوناي خيس قدم ميزنين.رفيق راه مي شين.تاجايي كه احساس مي گه،دلش واسه دوباره ديدن اون همسفر،تنگه.احساس مي گه،اي كاش دوباره مي ديدمش.اي كاش وقتي سفر تموم ميشه،ديدار ماشروع بشه!

رابطه گاهي باخوندن يه شعرشروع ميشه!وقتي شعر مي خوني،آدما رو مي بري به اعماق.جايي كه كمتر فرصت سرزدن بهش داري.جايي كه هيچ خيالي ناممكن نيست.هيچ امكاني،ناممكن نيست.هيچ رويايي دور نيست.

وقتي تومطب پزشك نشستي،واسه مريظا،يكي ازشعراتو بخون.بهشون بگو،دلم مي خواد نظرتونو بشنوم.دلم ميخوادحال وهواي اين فضاي خشك رو براتون تر كنم،باروني كنم،ببارم،تاباهم خيس بشيم.

رابطه گاهي با خوندن يه كتاب شروع ميشه!يه كتاب كه نه نويسنده شو ديدي،نه ميشناسي.نه تا بحال به زبون مادري اون،حرف زدي.اما وقتي قصه شو ميخوني،با تجربه هاش آشنا ميشي.يه جايي روحت با روح اون،تلاقي مي كنه.با هم ملاقات مي كنين.حرفاش واست انگيزه ميشه.به ياد مياري كه روح سفرمي كنه،حتي اگه جسم يه جا بمونه.اين سير وسفر،ممكنه با يه داستان كوتاه شروع بشه.يا يه رمان بلند...مهم اينه كه وقتي شروع ميشه،يه رابطه اي بين توباهمه قهرماناي قصه آغاز ميشه كه ميتونه مفهوم زندگي رو برات شفاف و روشن كنه.ميتونه تو رو،براي خودت معنيكنه.ميتونه خواسته هاتو،توي ذهنت رديف كنه.تا بدوني از كجا بايد شروع كرد.تاكجا...ميشه رفت؟وقت رسيدن،چه وقته؟

رابطه،گاهي با يه دكمه روي صفحه كي بورد،شروع ميشه.يهو مي بردت اونور دنيا،اونور سرزمين روياهات.اونور شهر وديارت.اونور دنياي خاطره ها.ميتوني آدما رو پيدا كني،باهاشون حرف بزني.ازشون يادبگيري.اون وقته كه ميفهمي،چقدر حرف واسه گفتن داري!آيا حرفات ارزش ابراز دارن؟آيا وقتي بايكي رفيق شدي،توانايي امتداد اين رابطه رو داري؟يا فقط دنبال پر كردن ثانيه هايي.

رابطه،گاهي با يه احوالپرسي تو صف نون يا تاكسي يا تو صف اتوبوس شروع ميشه.گاهي وقتا با توجه تو،شروع ميشه.توجه به اينكه،چرا امروز چشماي دوستم غمگينه؟چرا امروز حوصله نداره؟چرا همكارم امروز كلا فه اس؟چرا كارمندم امروز شادنيست.يا اينكه ابرازكنم:چه خوبه،امروز همه كارمندام،كاراشونو عالي انجام دادن.يا به دوستام بگم:فقط ميخواستم بدونيد خيلي دوستتون دارم.يا از رفتار مودبانه فروشنده سوپر سر كوچه تعريف كنم.بهش بگم كه چقدر خريد كردن از يه آدم با نشاط،لذت بخشه.چه خوبه كه دوست من با من راحتي.حرفاتو بهم مي گي.چه خوبه كه مي دوني من از شنيدن انتقاد تو خوشحال ميشم.چه خوبه تو مهموني،با تعريف از غذايي كه پخته شده،از سليقه كدبانوي خونه سپاسگزاري كنيم واز توجه ميزبان،قدرداني كنيم.

رابطه گاهي با ديدن يه عكس شروع ميشه.تو زاويه نگاه دوربين محو ميشي.ميبيني چقدر اين تصوير صميميه،خودمونيه.شايد با ديدن همون عكس به استعداد خودت در عكاسي پي ببري.اگه اين عكس بتونه يه رابطه قشنگ بين تو وعكاس به وجود بياره،شايد بتونه سرنوشت تو رو عوض كنه.

رابطه ميتونه باتماشاي يه فيلم تو سالن سينما شروع بشه،از همون لحظه كه با احترام به اوني كه كنارت نشسته،سكوت ميكني.آدامس باد نمي كني،چيپس نمي خوري،تخمه نمي شكني،به هم اجازه مي ديد تو فيلم سفر كنيد.با داستان همراه بشيد.با لحظه لحظه هر صحنه حس بگيريد.پرواز كنيد تا جايي كه هر دو  از تماشاي اون فيلم لذت ببريد.

رابطه،مي تونه از رفتن به كوه شروع بشه.وقتي به هر كسي كه داره از كوه پايين مي آد با مهربوني ميگي:شاداب باشي.وقتي سلام ميكني به اوني كه اصلا نمي شناسي.وقتي با نگاه مشتاق به همراهات نگاه مي كني و اجازه مي دي وارد روحت بشن،باهات حرف بزنن.اگه دوست داشتن،درد دل كنن.رابطه،با همون تبسم مهربون تو،امتداد پيدا ميكنه.با اون نگاه آشنات،آشتي ميكنه.با همون صداي گرم و پر نوازش تو،صميمي ميشه.

با فشار دستاي امن تو،خودموني ميشه!

بهم بگو رفيق،چقدر به رابطه فكر مي كني.آيا مي دوني وقتي از خواب بيدار مي شيم از همون لحظه كه چشمامونو به روي دنيا باز مي كنيم ارتباط ما با هستس شروع ميشه؟

هر كاري كه ميكني رفيق،هر كلامي كه بر زبون مياري،هر قصد و تصميمي كه مي گيري،يا به زيبايي يه رابطه تداوم مي بخشه يا عمر لحظه هاي آشنايي رو كم مي كنه!

لحن تو،براي گفتن يه صبح بخير،حس تو،براي كمك كردن به همنوعات،نگاه تو وقتي كه به رهگذرا مينگري،همه وهمه لحظه هاي رابطه رو ميسازه يا ويرون ميكنه.پس هيچ حركتي رو،بي اهميت تلقي نكن.هرگز با بي تفاوتي،پاي اراده رو سست نكن،روح اشتياق رو با بي خيالي،كمرنگ نكن.هر عملي هر چند كوچك،ميتونه لحظه هاي كم نفس رو اوج بده.

رابطه،دوست خوب من،يه هنره،يه كارظريفه،يه فن كارسازه.يه روش براي بهتر پيش رفتن و بالاتر پريدنه.يه جوشش،وراي كوشش هاي روزمره توست.يه خلاقيت نابه!يه جور محكه.واسه اين كه بدوني چقدر زندگي رو دريافتي.به اطرافت نگاه كن.روش هاي ارتباط با هر پديده اي رو مرور كن.چقدر موفق بودي؟چقدر از خودت راضي هستي؟چقدر ديگران با تو احساس سرشار بودن مي كنند.چقدر به آداب گفتار آشنايي.چقدر جادوي كلام رو مي شناسي.چقدر به معجزه محبت ايمان داري.از خودت بپرس....

رابطه تو،با خودت،ابتداي آغاز توست.چقدر از بودن خوشحالي.آيا لحظه ها رو در مي يابي يا فقط به فكر شدن‌،بودن رو از ياد مي بري.حقيقت وجود تو،از درك واقعيت هاي اطرافت،ادراك مي شه.براي ديدن واقعيت،يعني اون چيزي كه تو در اون قرار گرفتي بايدبتوني روابط خودت رو با هر كسي،هر موجودي وبا خودت تعريف كني.رابطه تو با ديگران،از احساس تو،نسبت به خودت شروع مي شه.احساس تو،تعيين مي كنه كه تو در چه مداري در حال حركتي.وزن كاميابي و ناكامي تو،چقدره؟

راستي يه سوال چرا؟؟؟

چرا..اين روزها ما از بيان كردن احساسمون،ميترسيم.نگاه كن مردم كوچه باغ با همه جا فرق دارن.رهگذرا شاد و سرخوش،از لبخند زدن به هم نمي ترسن.رنگ هاي شاد رو مي شناسن.با احترام از كنا هم عبور مي كنن.با نوازش دست همديگه رو مي فشارن.به دنبال كشف زيبايي اند.به دنبال شكار لحظه هاي ناب،در متن زندگي!به دنبال بيان احساسشون به هم،با والاترين كلمات،فاخرترين شعرها،ناب ترين نگاه ها.

توي اين كوچه باغ،همه آدما،واقعي اند،زير بارون راه ميرن،از تابش بي پرواي خورشيد فرار نمي كنن.نمي دونن چرا خوشحالن.وقتي نفس مكشن،با هر دم يه دم از حضور سبز خدا رو تو ريه هاشون ميدن.مردم در اين حوالي،به دنبال ايجاد رابطه سالم وزيبا،زيبايي رو خلق مي كنن،دانايي رو ميفهمن.

به جاي خريد شكلات براي هم كتاب مي برن.به جاي بردن گل،به هم گلدون هديه مي دن.به جاي كندن گل ها،درخت مي كارن.به جاي عيب جويي كردن از هم،به دنبال سازندگي هستن.هر روز بيش تر توجه مي كنن،هر لحظه بيش تر مي يان.مردم كوچه باغ اهل رابطه هستند.هر بار كه حرف مي زنن،كلمه زيبايي رو به گنجينه لغاتشون اضافه مي كنن.تو اهل همين كوچه باغي،مي دونم.  

با من فصل هاست كه در ارتباطي.هر باركه براي تو مينويسم،تو رو دوباره كشف مي كنم.من به راه نزديك شدن به تو ادامه ميدم.تو نگاه منو حساس تر مي كني.كلام منو،شفاف ترمي كني.هرجا كسالت و بي تفاوتي وتنبلي،چادر مي زنه ما همه مسووليم.چون توانايي يك ارتباط خوب رو ازدست داديم.ميدونم هم ميشه،هم مي تونم،هم بايد بخوام،تا لحظه ها،معني بودن بدن.هر جا،هرروز وهر وقت كه بخواي،ميتوني يه رابطه زيبا روبيافريني.اميدوار باش.از اين لحظه به بعد،تو آدم ديگري هستي،من آدم ديگري هستم.و هر بار كه ديدمت از ياد نمي برم كه رابطه با يه نگاه شروع ميشه...با يه لبخند،با يه كلمه...مثه سلام....!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 13:0  توسط سیما  | 

_________________________________
تو که تنها نمی مونی

من تنها رو

دعا کن...

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 10:57  توسط سیما  | 

_________________________________

منو تو آغوشت بگير

خداااا

مي خوام بخوابم...

آخه تو تنها كسي بودي كه دادي جوابم...

منو تو آغوشت بگير خدااا..

توي آغوش تو آرامش محض

منو با خودت ببر لحظه به لحظه

بغلم كن و بردارم ببرم دور

ببرم از اين زمين زشت و ناجور....

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 10:51  توسط سیما  | 

_________________________________
دنبال معجزه بودم

و

نمی دانستم

آن چه هر روز رخ می دهد

خود معجزه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:5  توسط سیما  | 

_________________________________
قلبی که جا می ماند

ومنی که می روم آن جا که

خدا می داند...

میان میدان مین قلب تو..

کنار روبان های قرمز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:3  توسط سیما  | 

_________________________________
ببخش اگر ناخواسته از تو دور مي شوم

دلواپست مي كنم

خانه اي سوت و كور مي شوم.

تو،به نديدن من عادت نكرده اي

من،به نبودن تو عادت نكرده ام

به خدا مجبور مي شوم...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 9:48  توسط سیما  | 

_________________________________
قرارمان سال ها بعد...

موزه حیات وحش..

دیشب

قلبم را تاکسیدرمی کردم!

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 9:40  توسط سیما  | 

_________________________________
دورین ویرچو میگه:

تقصیر و گناه گذشته را رها کن

و

بخاطر داشته باش که بنده خوب خدا هستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 9:33  توسط سیما  |